فونجو لاما: سریع‌ترین زن صعودکننده به اورست

فونجو لاما(Phunjo Lama)، یک راهنمای کوهستان در نپال است که جایگاه ویژه‌ ای در تاریخ کوهنوردی به دست آورده است. او سریع‌ ترین زن جهان در صعود به قله اورست است؛ عنوانی که نخستین بار در سال ۲۰۱۸ به دست آورد و در سال ۲۰۲۴ دوباره آن را پس گرفت. پیش از آن نیز نخستین زن نپالی بود که به عنوان امدادگر هوایی با سیستم «لانگ‌لاین» فعالیت می‌کرد.

این گفتگو درباره صعودهای تاریخی او به اورست و مسیر شگفت انگیز زندگی‌اش است؛ مسیری که او را از چوپانیِ یاک(yak herder) در مناطق روستایی نپال به یک امدادگر پیشگام و راهنمای حرفه‌ای کوهستان رساند. او همه این دستاوردها را در حالی به دست آورد که به‌تنهایی دخترش را نیز بزرگ کرده است.

در سال ۲۰۱۸ رکورد سرعت صعود زنان به اورست را شکستید. می‌توانید درباره آن صعود بیشتر توضیح دهید؟ این که چگونه توانستید در چنین زمان کوتاهی صعود کنید؟ و آیا می‌دانستید که در حال ثبت یک رکورد هستید؟

سال ۲۰۱۸ نخستین صعود من به اورست بود. در سال ۲۰۱۵ برای اولین بار در یک برنامه صعود به اورست شرکت کردم، اما به دلیل زلزله مجبور شدم از کمپ اصلی بازگردم. در سال ۲۰۱۸ به‌عنوان راهنمای یک زن استرالیایی فعالیت می‌کردم. ما به کمپ اصلی اورست رسیدیم، تمرین‌های مان را انجام دادیم، با ارتفاع سازگار شدیم و منتظر یک پنجره مناسب آب‌وهوایی برای صعود به قله ماندیم.

یک صبح، من و کوهنورد همراهم بیرون چادرمان در کمپ اصلی اورست نشسته بودیم و قهوه می‌نوشیدیم. چندین روز بود که در کمپ اصلی منتظر مانده بودیم. من به سمت آبشار یخی خومبو(Khumbu) و قله اورست نگاه می‌کردم و از تماشای آن منظره زیبا لذت می‌بردم. همان‌جا با خودم فکر کردم صعود بدون هیچ توقفی از کمپ اصلی تا قله چقدر زمان می‌برد؟

به سمی(Sammy) گفتم: «به نظرت اگر از کمپ اصلی تا قله را بدون توقف صعود کنیم، چند ساعت طول می‌کشد؟ بیا این کار را انجام بدهیم!» او خندید و گفت: «فونجو، تو می‌توانی این کار را انجام بدهی، اما من نمی‌توانم. هنوز برای چنین کاری آماده نیستم.»

پس از آن روز، سمی مرا برای تلاش جهت ثبت رکورد سرعت تشویق کرد. او پنج روز پیش از من، همراه یک راهنمای دیگر، صعود را آغاز کرد. برنامه ما این بود که هر دو در یک روز به قله برسیم.

در کمپ اصلی اورست برای خودم یک راهنما استخدام کردم. خیلی‌ها به من می‌گفتند: «فونجو، تو خودت راهنمای کوهستان هستی؛ چرا یک راهنمای دیگر استخدام کرده‌ای؟»

من او را برای عبور از آبشار یخی خومبو استخدام کردم، و همچنین به این دلیل که قرار بود بخش زیادی از مسیر را به تنهایی صعود کنم. نمی‌توانستم همراه دیگران حرکت کنم، چون برای جلوگیری از گرفتار شدن در ازدحام مسیر، باید در زمانی متفاوت از گروه‌های دیگر صعود می‌کردم. بنابراین اگر اتفاقی برایم می‌افتاد، کسی که همراهم بود می‌توانست بگوید: «او اینجا جانش را از دست داد» یا «اینجا سقوط کرد» یا «در این نقطه دچار حادثه شد». دست‌کم اطلاعاتی از سرنوشت من وجود می‌داشت. دلیل دوم هم این بود که قصد داشتم رکورد سرعت را ثبت کنم و لازم بود شاهد و مدرکی وجود داشته باشد که این صعود واقعا انجام شده است.

هدفم این بود که در کمتر از ۲۰ ساعت به قله برسم، اما موفق نشدم. نخستین دلیل این بود که راهنمایم نمی‌توانست با سرعت من همراه شود. این تقصیر او نبود؛ او هرگز برای صعود سریع به اورست تمرین نکرده بود. راستش من هم تمرین اختصاصی برای چنین کاری نداشتم، اما به‌عنوان یک زن همیشه احساس می‌کنم باید بیشتر از دیگران تمرین کنم، چون این حرفه هنوز تا حد زیادی مردانه است. به همین دلیل هر کاری که انجام می‌دهم، سعی می‌کنم کمی بیشتر تلاش کنم؛ همیشه یک قدم فراتر بروم. در نتیجه او نتوانست خودش را به سرعت من برساند.

دومین اتفاق ناخوشایند این بود که او در آبشار یخی خومبو سقوط کرد و من مجبور شدم او را نجات دهم.

چه ماجرای پرحادثه‌ای! او سقوط کرد و شما هم نجاتش دادید؛ آن هم در حالی که در حال ثبت رکورد سرعت بودید؟

بله. او را نجات دادم و وضعیتش را بررسی کردیم. خوشبختانه مشکل جدی نداشت و حالش خوب بود. بعد از عملیات نجات، دوباره به صعود ادامه دادیم. اما بعدا، در مسیر بین کمپ چهار و قله، دوباره دچار مشکل شد. گفت: «سردرد دارم و حالم خوب نیست.» به او گفتم: «دوست من، آرام باش. این وضعیت فقط چند ساعت طول می‌کشد، نه تمام عمرت.»

وقتی به قله رسیدید، چه احساسی داشتید؟

پیش از اورست، به عنوان راهنمای کوهستان بارها قله‌های ماناسلو (Manaslu)، چو اویو (Cho Oyu)، آما دابلام (Ama Dablam)، آیلند پیک (Island Peak)، لوبوچه (Lobuche) و مرا پیک (Mera Peak) را صعود کرده بودم. همیشه وقتی به قله می‌رسم خوشحال می‌شوم و از آن لحظه لذت می‌برم، اما صعود اورست در آن سال برایم چنین حسی نداشت. نه به خاطر شرایط جسمی یا روحی خودم، بلکه به دلیل دشواری کار گروهی. واقعا صعود سختی بود.

با این حال، یک سال بعد، کتاب رکوردهای گینس مرا به عنوان سریع‌ترین زن صعودکننده اورست به رسمیت شناخت.

اما هدف من رسیدن به قله در کمتر از ۲۰ ساعت بود. زمان ثبت‌شده در سال ۲۰۱۸ برای مسیر رفت و برگشت از کمپ اصلی تا قله، ۳۹ ساعت و ۶ دقیقه بود. بنابراین از زمان خودم راضی نبودم و احساس نمی‌کردم به هدف واقعی‌ام رسیده‌ام. همیشه با خودم فکر می‌کردم که آیا می‌توانم این مسیر را در کمتر از ۲۰ ساعت انجام دهم یا نه. به همین دلیل به دنبال حامی مالی گشتم، چون صعود اورست و اجرای پروژه‌ای مانند این هزینه بسیار زیادی دارد.

وقتی در سال ۲۰۲۱ تسنگ یین هونگ(Tsang Yin Hung) از هنگ‌کنگ رکورد شما را شکست، چه احساسی داشتید؟

خیلی خوشحال شدم. خیلی‌ها به من می‌گفتند: «فونجو، حالا باید دوباره رکورد را پس بگیری، چون او رکوردت را شکسته است.» اما من واقعا خوشحال بودم. دلیل ثبت آن رکورد این بود که دوست داشتم زنان بیشتری را در هیمالیا و در کوهستان ببینم. وقتی او رکورد مرا شکست، برایم اتفاق فوق‌العاده‌ای بود. بعد از پایان برنامه اورست او، دلم می‌خواست در آغوشش بگیرم، اما به خاطر محدودیت‌های دوران کووید نتوانستم او را ببینم. برای من لحظه‌ای بسیار خوشحال‌کننده بود.

در صعود سال ۲۰۲۴ چه چیزهایی را متفاوت انجام دادید؟

در سال ۲۰۲۴ همه‌چیز عالی پیش رفت. از سوی برند هیمالی و همچنین اعضای خانواده و دوستانم در سراسر جهان حمایت شدم. از نظر تدارکات، برنامه‌ریزی و کار گروهی، همه‌چیز بسیار خوب بود.

در آن سال، زمان صعود از کمپ اصلی تا قله ۱۴ ساعت و ۳۱ دقیقه بود. زمان رفت و برگشت از کمپ اصلی تا کمپ اصلی نیز ۲۴ ساعت و ۲۶ دقیقه ثبت شد؛ رکوردی که در حال حاضر سومین زمان سریع ثبت‌شده در جهان محسوب می‌شود.

این بار دو راهنما همراه داشتم. یکی از کمپ اصلی تا کمپ دو با من آمد و دیگری از کمپ دو تا قله همراهم بود. افراد را در طول مسیر عوض کردم و این تصمیم بسیار خوب جواب داد، چون هیچ‌کدام خسته نمی‌شدند.

بسیاری از مردم فکر می‌کنند مردان از نظر جسمی بسیار قوی‌تر هستند، اما گاهی در کوهستان با خودم می‌گویم: «فکر می‌کنم من از خیلی از مردها قوی‌ترم!» به نظرم زنان هم در کوهستان عملکرد بسیار خوبی دارند.

آیا از این صعود و زمان ثبت‌شده در سال ۲۰۲۴ راضی بودید؟

هنوز هم فکر می‌کنم می‌توانم بهتر از سال ۲۰۲۴ عمل کنم. در آن صعود، مسیر آبشار یخی خومبو نسبت به بار نخست یک ساعت و ۳۴ دقیقه طولانی‌تر شده بود. علاوه بر آن، حدود ۴۵ دقیقه نیز در ناحیه «بالکنی(Balcony)» پشت ترافیک کوهنوردان معطل شدم.

اگر در آینده فرصت و حمایت مالی مناسبی داشته باشم، مطمئنم می‌توانم عملکرد بهتری ارائه دهم. اما در حال حاضر از زمانی که ثبت کرده‌ام رضایت دارم.

آیا دوباره به اورست بازخواهید گشت؟

بله، بهار آینده برای راهنمایی کوهنوردان به اورست می‌روم.

کمی از گذشته‌تان برای مان بگویید. گویا مادرتان زمانی که خیلی کوچک بودید از دنیا رفت و پدربزرگ تان شما را بزرگ کرد. دوران کودکی‌ تان چگونه گذشت؟

من اهل دره تسوم(Tsum) هستم؛ منطقه‌ای در مرز نپال و تبت. تا سال ۲۰۰۸، ورود گردشگران خارجی به دره تسوم ممنوع بود. این دره به «دره عدم خشونت» معروف است و در آن کشتن حیوانات مجاز نیست.

وقتی دو ساله بودم، مادرم از دنیا رفت. نمی‌دانم مادرم چه شکلی بود، چه شخصیتی داشت، یا عشق مادرانه چه حسی دارد. هیچ‌کدام از این تجربه‌ها را نداشته‌ام. پدربزرگم مرا در ارتفاع ۴۰۰۰ تا ۴۵۰۰ متری، در میان گله‌های یاک بزرگ کرد.

همیشه آرزو داشتم به مدرسه بروم، اما در منطقه تسوم مدرسه‌ای وجود نداشت.

وقتی نه ساله بودم، من و یکی از برادرنم به شدت بیمار شدیم. او نتوانست زنده بماند و از دنیا رفت؛ ده یا یازده سال داشت. پدربزرگم بسیار غمگین شده بود. از او پرسیدم چرا این‌قدر ناراحت است. گفت می‌خواسته هر دوی ما را به بیمارستان ببرد، اما در آنجا هیچ بیمارستانی وجود نداشت.

پس از آن، پدربزرگم به من گفت: «فونجو، تو در قلب هیمالیا به دنیا آمده‌ای و بزرگ شده‌ای. این یک نعمت است، اما اگر می‌خواهی آینده روشنی داشته باشی، باید تحصیل کنی و به یک شهر بزرگ‌تر بروی.»

وقتی بزرگ‌تر شدید، دوست داشتید چه کاره شوید؟

رویای من این بود که یک راهبه بودایی شوم. (می‌خندد.) خنده‌دار است، نه؟

در تسوم نمی‌توانستی رویای مدرسه رفتن، راهنمای کوهستان شدن، پزشک شدن، مهندس شدن یا خلبان شدن را در سر داشته باشی. دختران جوان در روستای ما انتخاب‌های بسیار محدودی داشتند. یا باید چوپان یاک می‌شدی یا کشاورز یا ازدواج و از خانه مراقبت می‌کردی یا به صومعه می‌رفتی و راهبه بودایی می‌شدی.

من فکر می‌کردم راهبه شدن بهترین گزینه‌ای است که در اختیار دارم.

وقتی سیزده ساله شدم، فرصتی پیدا کردم تا به شهری بزرگ‌تر بروم؛ آن شهر کاتماندو بود.

از روستا تا ایستگاه اتوبوس را پیاده طی کردم؛ سفری که چهارده روز طول کشید. یک سبد به وزن حدود بیست تا بیست‌وپنج کیلوگرم را همراهم حمل می‌کردم که تمام وسایل مورد نیازم برای آن چهارده روز در آن بود.

خانواده ما پولی برای اقامت در مهمانخانه یا هتل نداشت. بنابراین هر زمان که سفر می‌کردیم، همه چیز را از خانه با خودمان می‌بردیم؛ پتو، غذا، قاشق، بشقاب و هر وسیله دیگری که لازم داشتیم.

حالا که فکر می‌کنم، در واقع این یک کمپینگ واقعی بود؛ یک کمپینگ تمام‌عیار!

سیزده ساله بودم و همراه عمو و زن‌عموی روستایی‌ام سفر می‌کردم. وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدیم، از دیدن اتوبوس هیجان‌زده شدم. در تمام زندگی‌ام نه اتوبوس دیده بودم، نه تلویزیون، نه برق و نه هیچ یک از مظاهر شهری را.

آن شب از شدت هیجان نتوانستم بخوابم. فقط به اتوبوس فکر می‌کردم.

وقتی به کاتماندو رسیدید چه اتفاقی افتاد؟ آیا به مدرسه رفتید؟ حتما برای دختری که از کوهستانی دورافتاده آمده بود، تغییر بزرگی بود.

در کاتماندو با دنیایی کاملا متفاوت روبه‌رو شدم و نظرم عوض شد. به برادرم گفتم: «دیگر نمی‌خواهم به صومعه بروم و راهبه بودایی شوم.»

او گفت ابتدا باید در کلاس زبان نپالی شرکت کنم، چون اصلا نپالی بلد نبودم. زبان مادری من تسومکه(Tsumke) بود، زبان دومم تبتی.

چند ماه بعد، برادرم مرا به مدرسه فرستاد.

رفتن به مدرسه یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی من بود. در چهارده‌سالگی مدرسه را شروع کردم، در حالی که تا آن زمان حتی یک پایه تحصیلی را هم نگذرانده بودم. تنها چیزی که بلد بودم، نگهداری از پنجاه رأس یاک بود!

در کلاس درس، همه دانش‌آموزان خیلی کوچک‌تر از من بودند. بیشتر شبیه معلمشان بودم تا همکلاسی‌شان.

اما وقتی آن بچه‌های کوچک به انگلیسی و نپالی صحبت می‌کردند، فوق‌العاده بودند. در مقابل، هر بار که من می‌خواستم انگلیسی یا نپالی حرف بزنم، فاجعه می‌شد. واقعا فاجعه! از شدت خجالت آب می‌شدم.

چند ماه به مدرسه رفتم، اما تقریبا هیچ چیز را نمی‌فهمیدم. در نهایت مدرسه را رها کردم. بعد از آن در کلاس‌های زبان نپالی و سپس زبان انگلیسی شرکت کردم، اما دیگر هرگز به مدرسه یا دانشگاه نرفتم.

تبدیل شدن به یک دختر شهری برای من بسیار دشوار بود. فرهنگ روستایی که در آن بزرگ شده بودم با زندگی در شهر تفاوت بسیار زیادی داشت.

شما در سال ۲۰۱۴ نخستین زن نپالی شدید که در عملیات نجات هوایی با سیستم «لانگ‌لاین(long line)» فعالیت می‌کرد. چگونه وارد این حرفه شدید؟

در سال ۲۰۱۳، یکی از زنان روستای ما هنگام زایمان دچار مشکل شد و به انتقال فوری با بالگرد نیاز داشت. خواهرش با من تماس گرفت تا برایش بالگرد پیدا کنم. او فکر می‌کرد چون من در کاتماندو زندگی می‌کنم، همه چیز را می‌دانم؛ اما واقعیت این بود که حتی یک نفر را هم که بالگرد داشته باشد نمی‌شناختم!

در نهایت برادرم به من کمک کرد و آن زن با موفقیت نجات یافت. او زنده ماند و امروز مادری است که یک پسر سالم را بزرگ می‌کند.

در همان ماجرا با خلبان بالگرد آشنا شدم؛ کسی که متاسفانه در سال ۲۰۱۵، هنگام زلزله نپال، در سانحه سقوط بالگرد جان باخت. ما دوستان بسیار خوبی شدیم و او مرا با آموزش‌های نجات هوایی به روش لانگ‌لاین آشنا کرد.

در ابتدا به من گفت: «فونجو، تو باید خلبان بالگرد شوی. خیلی قوی هستی و از پس همه کارها برمی‌آیی.» اما او از گذشته و شرایط زندگی من خبر نداشت. شاید تصور می‌کرد تحصیلات دانشگاهی دارم، در حالی که من حتی یک پایه تحصیلی رسمی را هم نگذرانده بودم.

به او گفتم علاقه‌ای به خلبان شدن ندارم. او پیشنهاد داد: «پس چرا نجات‌گر لانگ‌لاین نمی‌شوی؟»

من هم آموزش‌های لازم را گذراندم و کارم را آغاز کردم. انگیزه اصلی‌ام کمک به مردم روستای خودم بود که در شرایط بسیار دشواری زندگی می‌کردند.

فعالیت در صنعت نجات هوایی به عنوان یک زن چگونه بود؟

هم جنبه‌های مثبت داشت و هم منفی.

بعضی‌ها می‌گفتند: «این کار مردانه است، نه زنانه.» بعضی دیگر معتقد بودند که عملکرد بسیار خوبی دارم. کار آسانی نبود. افراد زیادی می‌گفتند این شغل بیش از حد خطرناک است و برای مردان مناسب‌تر است.

اما برای من موضوع اصلی خود مردم بودند، نه حرفشان. من باید زندگی می‌کردم، خوشحال می‌بودم و درآمد کافی برای گذران زندگی به دست می‌آوردم.

در نهایت احساس کردم که نمی‌توانم از راه نجات هوایی امرار معاش کنم. ما فقط زمانی دستمزد دریافت می‌کردیم که ماموریت نجاتی انجام می‌شد و درخواست‌های نجات با لانگ‌لاین چندان زیاد نبود. به همین دلیل تصمیم گرفتم وارد حرفه راهنمای کوهستان شوم.

چگونه وارد دنیای کوهنوردی و راهنمایی در کوهستان شدید؟

در جریان کارم با افراد زیادی آشنا شدم که در عملیات نجات فعالیت می‌کردند. بسیاری از آن ها علاوه بر نجات‌گر بودن، کوهنوردانی حرفه‌ای بودند که بارها اورست را صعود کرده بودند.

آن زمان بود که متوجه شدم دنیای بزرگی به نام کوهنوردی حرفه‌ای وجود دارد. من در دل هیمالیا به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، اما در جامعه ما کوهنوردی به معنای فنی و حرفه‌ای آن رواج نداشت.

پس از آشنایی با این افراد و همچنین به دلیل نیاز به درآمد بیشتر، آموزش دیدم و راهنمای کوهستان شدم.

یعنی دلیل ورود شما به کوهنوردی و راهنمایی، تامین هزینه‌های زندگی بود؟

بله. این فقط درباره خودم نبود. من یک مادر مستقل هستم و باید بتوانم هزینه‌های زندگی و مراقبت از دخترم را فراهم کنم. به همین دلیل شرایط سخت بود و ناچار شدم مسیر شغلی‌ام را تغییر دهم.

البته هنوز هم برای حرفه نجات هوایی احترام زیادی قائلم. بخشی از هویت و جایگاه امروزم را مدیون همان تجربه‌ها هستم. حتی اکنون نیز با شرکت امداد هوایی همکاری دارم.

چه زمانی راهنمای کوهستان شدید؟

در سال ۲۰۱۵، زمانی که ۲۵ سال داشتم، به طور جدی وارد دنیای کوهنوردی شدم.

به عنوان یک زن با چه چالش‌هایی روبه‌رو بودید؟

بله، چالش‌های بسیار زیادی وجود داشت. این مسیر آسان نبود.

در نپال حدود ۹۵ درصد راهنمایان ترکینگ(Trekking) و راهنمایان ارتفاعات بلند(High Mountain) مرد هستند. در شرکتی که من برای آن کار می‌کنم، ۸۲ راهنمای مرد حضور دارند و من تنها راهنمای زن هستم.

گاهی احساس می‌کنم نه اینکه کاملا تحت سلطه باشم، اما بعضی افراد از حضور من در این جایگاه چندان خوشحال نیستند.

با این حال همیشه می‌گویم: کوه – اورست – اهمیتی نمی‌دهد که تو زن باشی یا مرد. قله فقط یک قله است و من برای کوه کار می‌کنم، نه برای قضاوت مردم. به همین دلیل حرف دیگران برایم تعیین‌کننده نیست.

امروز شرایط متفاوت شده است. مردم به من احترام می‌گذارند و به دستاوردهایم افتخار می‌کنند. اما به دست آوردن این احترام حدود شش تا هشت سال زمان برد.

با این حال هنوز هم یک چالش مهم وجود دارد؛ مسئله حوادث و سوانح.

اگر برای یکی از مشتریان یک راهنمای مرد حادثه‌ای رخ دهد، معمولا می‌گویند: «این ذات کوهستان است؛ این اورست است.»

اما اگر یکی از مشتریان من دچار حادثه شود، بعضی‌ها می‌گویند: «چون راهنما زن بوده، این اتفاق افتاده است.»

این یکی از بزرگ‌ترین چالش‌هایی است که هنوز با آن روبه‌رو هستم.

آیا از کار به عنوان راهنمای کوهستان لذت می‌برید؟

بله، بسیار زیاد.

در حال حاضر احساس می‌کنم واقعا خوشبختم که به عنوان راهنمای کوهستان کار می‌کنم. من در هیمالیا به دنیا آمده‌ام و در همین کوه‌ها بزرگ شده‌ام. این که امروز زندگی و کارم در همین سرزمین شکل گرفته، برایم یک نعمت بزرگ است.

وقتی دختر بچه‌ای بودم و همراه پدربزرگم در ارتفاعات هیمالیا از یاک‌ها نگهداری می‌کردم، ممکن بود در طول یک سال فقط پنج تا ده نفر را ببینم. اما امروز راهنمای افراد بسیاری از سراسر جهان هستم! واقعا خوش‌شانس و سپاسگزارم. اگر کوهنوردی را پیدا نکرده بودم، مطمئنم اکنون در جایی بسیار دور، شاید در کشوری دیگر زندگی می‌کردم؛ دور از نپال، دور از طبیعت و دور از کوهستان.

چه چیزی از کوهنوردی و حضور در کوهستان را دوست دارید؟

وقتی به کوه می‌روم، انگار وارد حالت مراقبه(meditation) می‌شوم. در کاتماندو زندگی پر از مشغله است؛ خرید کردن، ملاقات با افراد مختلف، بردن دخترم به اینجا و آنجا و هزار کار دیگر. اما در کوهستان فقط یک مسئولیت دارم: این که به بهترین شکل از مشتری‌ام مراقبت کنم، همین.

برای من کوهستان نوعی مراقبه است. در آنجا انتخاب‌های زیادی وجود ندارد و زندگی بسیار ساده‌تر می‌شود.

یکی از چیزهایی که در کوهستان دوست دارم این است که در شهر یا باشگاه ورزشی همیشه تلاش می‌کنیم بیشتر و بیشتر پیش برویم؛ مدام به خودمان فشار می‌آوریم. اما در کوهستان، هرچقدر هم که بخواهی به خودت فشار بیاوری، نمی‌توانی به کوه فشار بیاوری. نمی‌توانی طبیعت را وادار به تسلیم شدن کنی.

این را دوست دارم که کوه است که حد و مرزها را تعیین می‌کند؛ کوه تو را به تعادل و فروتنی بازمی‌گرداند. هر بار که به کوه می‌روم، با احترام قدم می‌گذارم و سعی می‌کنم به آنچه کوه به من می‌گوید گوش بدهم.

شما اورست را با چه نامی صدا می‌زنید؟ این کوه نام‌های مختلفی مانند ساگارماتا(Sagarmatha) و چومولونگما(Chomolungma) دارد.

بستگی به این دارد که با چه کسی صحبت می‌کنیم. چون راهنما هستیم، وقتی با افراد غربی صحبت می‌کنیم می‌گوییم «اورست». وقتی با نپالی‌ها صحبت می‌کنیم، از نام «ساگارماتا» استفاده می‌کنیم. و وقتی با تبتی‌ها یا در فرهنگ هیمالیایی خودمان صحبت می‌کنیم، آن را «چومولونگما» می‌نامیم.

برای من که ریشه فرهنگی تبتی دارم، نام اصلی همان چومولونگما است؛ نامی که معنای آن «الهه مادر» یا «مادر مقدس» است.

آیا شما هم واقعا کوه را به چشم یک الهه مادر می‌بینید؟

بله. نه فقط در نپال، بلکه در سراسر هیمالیا بسیاری از مردم نه فقط اورست را، بلکه همه کوه‌ها را، تجلی الهه‌ها می‌دانند.

در زمان پدربزرگم، برای کوه‌ها مراسم پوجا(Puja) (آیین نیایش و طلب برکت) برگزار می‌شد. ما عمیقا به وجود الهه کوهستان باور داریم؛ به یک نیروی زنانه مقدس.

اگر کوه یک الهه مادر است، آیا او حامی و محافظ است یا خطرناک؟ آیا باید به او احترام گذاشت؟

من هرگز در کوهستان احساس خطر نمی‌کنم. خیلی‌ها از من می‌پرسند: «فونجو، چرا اورست را صعود می‌کنی؟ این کوه خیلی خطرناک است.»

اما برای من، زندگی در شهر خطرناک‌تر از کوهستان به نظر می‌رسد. در کوهستان احساس امنیت می‌کنم.

اگر با احترام وارد کوه شوی، اصول را رعایت کنی و فروتن باشی، باور دارم که کوه نیز از تو محافظت خواهد کرد. من در کوهستان احساس آرامش و امنیت زیادی دارم.

درباره تجاری شدن اورست چه نظری دارید؟ درباره تعداد زیاد افرادی که به این کوه می‌آیند؟

نمی‌دانم باید آن را یک مشکل بدانیم یا از آن خوشحال باشیم.

البته می‌توان جمعیت را مدیریت کرد. بعضی‌ها معتقدند دولت باید تعداد مجوزهای صعود را محدود کند. اما اگر چنین کاری انجام شود، در واقع داریم تصمیم می‌گیریم چه کسی حق دارد به کوه برود و چه کسی ندارد.

به نظر من اورست متعلق به همه است و همه انسان‌ها حق دارند به طبیعت دسترسی داشته باشند.

آنچه برای ما راهنماها اهمیت دارد این است که افراد با آمادگی کافی و با احترام به کوهستان وارد این محیط شوند. این موضوع هم امنیت خودشان را افزایش می‌دهد و هم کار ما را ایمن‌تر می‌کند.

تغییرات اقلیمی و دگرگونی‌های آب‌وهوایی در هیمالیا را چگونه می‌بینید؟

در حالت عادی، هرچه تجربه یک راهنما بیشتر می‌شود، کار باید آسان‌تر شود. اما در واقعیت، کار سخت‌تر شده است؛ چون آب‌وهوا به شدت در حال تغییر است.

این تغییرات به‌ویژه در آبشار یخی خومبو کاملا محسوس است. در آنجا رودخانه کوچکی وجود دارد. در سال ۲۰۱۸ این رودخانه آن‌قدر کوچک بود که به سختی دیده می‌شد. اما در سال ۲۰۲۴ آن‌قدر بزرگ شده بود که ما راهنماها نگران شده بودیم. با خودمان می‌گفتیم اگر باز هم بزرگ‌تر شود، مجبور خواهیم شد روی آبشار یخی خومبو یک پل بزرگ نصب کنیم.

سال گذشته هنگام راهنمایی یک گروه، در روزهای ۱۲ و ۱۳ مه برای صعود نهایی به سمت قله حرکت کردیم. وقتی ۱۸ مه در حال بازگشت بودیم، عبور از همین رودخانه بسیار دشوار شده بود. جریان آب آن‌قدر زیاد شده بود که عبور از آن حدود یک ساعت زمان ‌برد.

آب‌وهوا به سرعت در حال تغییر است. گاهی پیش‌بینی‌ها می‌گویند فردا آسمان صاف و باد ملایم خواهد بود و به همین دلیل همه برای صعود نهایی آماده می‌شوند. اما وقتی آن روز فرا می‌رسد، شرایط کاملا متفاوت است؛ برف می‌بارد و هوا ناپایدار می‌شود.

به همین دلیل احساس می‌کنیم تغییرات اقلیمی نه‌تنها شرایط کوهستان را دگرگون کرده، بلکه دقت پیش‌بینی‌های هواشناسی را نیز کاهش داده است.

برای محافظت از کوهستان و محیط زیست چه کاری می‌توان انجام داد؟

به عنوان بودایی ما دعا می‌کنیم و اعمال مذهبی انجام می‌دهیم. اما بسیاری از مسائل مربوط به محیط زیست از کنترل ما خارج است. آب‌وهوا در دست ما نیست. آبشار یخی خومبو به‌سرعت در حال ذوب شدن است و این هم از کنترل ما خارج است، اما کاری که در توان ماست این است که زباله‌ها را جمع‌آوری کنیم؛ همین کارهای ساده در اختیار ماست.

درباره فرزندتان بگویید؟

من یک مادر مستقل هستم و یک دختر دارم که اکنون چهارده ساله است. همیشه به او می‌گویم: «باید مستقل باشی، چون من به کوه می‌روم؛ شاید برگردم، شاید هم نه.»

در سال ۲۰۱۹ که به صعود K2 رفته بودم، دخترم حدود هفت یا هشت سال داشت. به من گفت: «مامان، تو به K2  می‌روی؛ کوه خطرناکی است. فقط می‌خواهم بدانم در حساب بانکی‌ات چقدر پول داری؟ کسی به تو بدهکار است یا تو به کسی بدهکاری؟»

من خندیدم و گفتم: «مرا بیشتر دوست داری یا پولم را؟» اما او گفت فقط می‌خواهد واقعیت را بداند. در نپال، بیمه واقعی ما جامعه ماست؛ ما به هم قرض می‌دهیم و از هم کمک می‌گیریم. حالا دخترم بسیار مستقل شده است.

آیا او هم می‌خواهد مثل شما کوهنورد شود؟

بله. رویای او این است که پیش از ورود به دانشگاه، قله اورست را صعود کند. در سال ۲۰۲۴، بعد از ثبت رکورد سرعت، از کمپ اصلی با او تماس گرفتم به او خبر بدهم که در کمتر از ۱۵ ساعت اورست را صعود کرده‌ام.

اما او گفت: «مامان، لازم نیست خودت به من بگویی. من همه خبرها را از BBC، CNN و Himalayan Times خوانده‌ام.» دختری دوازده ساله که اخبار را دنبال می‌کند!

و بعد گفت: «مامان، من رکورد تو را می‌شکنم.» من پرسیدم: «مطمئنی؟» و او گفت: «بله، اما به حمایت تو نیاز دارم. با حمایت تو، من کسی هستم که رکوردت را می‌شکند.»

آیا از صعود او به اورست حمایت می‌کنید؟

بله. بسیاری از کوهنوردان و راهنماها دوست ندارند فرزندانشان وارد این حرفه شوند. من می‌دانم دخترم احتمالا راهنمای کوهستان نخواهد شد، اما دوست دارم کوه را تجربه کند. می‌خواهم بداند شغل مادرش چیست و بفهمد در کوهستان چه سختی‌هایی وجود دارد.

بسیاری از والدین سختی‌های زندگی خود را با فرزندانشان در میان نمی‌گذارند، اما من همه چیز را با دخترم در میان می‌گذارم؛ خوب و بد. او تمام تلاش‌های مرا می‌داند. اگر این چیزها را به کودکان نگوییم، فکر می‌کنند زندگی آسان است.

وقتی بچه‌ها کوچک هستند، ما همه چیز را برایشان فراهم می‌کنیم – غذا، لباس، مراقبت – و آن‌ها تصور می‌کنند زندگی همین است. اما در واقع والدین سخت در حال کار هستند و بچه‌ها باید این را بدانند.

آرزوها و اهداف شما در آینده چیست؟

می‌خواهم دخترم به دانشگاه برود و تحصیل کند؛ تحصیلی که خودم هرگز فرصت آن را نداشتم. به عنوان یک راهنما، می‌خواهم مردم جهان را با زیبایی های نپال آشنا کنم و آن‌ها را قوی و شاد ببینم، چون وظیفه من به عنوان راهنما این است که مردم را خوشحال کنم. همچنین می‌خواهم زبان انگلیسی‌ام را بهتر کنم و بیشتر یاد بگیرم.

آیا در کوهستان هدفی دارید؟

می‌خواهم در سال ۲۰۲۷ برای صعود به K2 تلاش کنم؛ نه فقط برای رسیدن به قله، بلکه برای ثبت رکورد سرعت از کمپ اصلی تا کمپ اصلی. اما پیش از انجام آن زیاد درباره‌اش صحبت نمی‌کنم. کمی برایم سخت است که قبل از انجام کار درباره‌اش حرف بزنم. بعضی‌ها این کار را می‌کنند، اما من ترجیح می‌دهم بعد از پایان آن را به اشتراک بگذارم. در فرهنگ نپالی هم می‌گوییم: «کمتر حرف بزن، بیشتر عمل کن.»

چه پیامی برای زنان دارید؟

وقتی فرصتی پیدا می‌کنید، فقط انجامش دهید. هر کسی در زندگی خود یک اورست روزمره برای صعود دارد.

گاهی لازم است از این اورست روزمره فاصله بگیرید و به طبیعت یا کوهستان بروید، چون کوه به ما یاد می‌دهد چگونه با چالش‌ها روبه‌رو شویم. وقتی با چنین سختی‌هایی مواجه می‌شویم، مشکلات کوچک زندگی دیگر بی‌اهمیت به نظر می‌رسند.

منبع:

Phunjo Lama: The Fastest Woman on Everest

امتیاز

با دوستان خود به اشتراک بگذارید: 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *