به درون کوله پشتی خود نگاهی بیندازید. اگر یک یخ نورد باشید، احتمالا یک جفت کرامپون(یخشکن) و دو تبریخ با دسته های خمیده و دستگیره های ارگونومیک در آن خواهید یافت. این تجهیزات، همراه با ابزارهای حمایت و ایمنی، بخشی از یک سامانه پیچیده را تشکیل می دهند که امکان یخ نوردی مدرن را فراهم میکند. اما همیشه اوضاع به این شکل نبوده است.
یک قرن پیش، مردم در سراسر بریتانیا و آلپ مشغول صعود مسیرهای یخی و ترکیبی بودند. اگرچه سطح دشواری صعودها به اندازه امروز بالا نبود، اما بسیاری از این کوهنوردان با پیشرفته ترین دستاوردها و ابزار عصر خود کوهنوردی می کردند. آن ها چگونه این کار را انجام می دادند؟ تجربه این صعودها چگونه بود؟ و آیا می توان از تجهیزات و روش های گذشته چیزی آموخت؟

کفش های میخ دار کوهنوردی
کرامپون ها از نخستین روزهای کوهنوردی وجود داشتند، اما محبوبیت آن ها در سده نوزدهم کاهش یافت و بیش از صد سال طول کشید تا دوباره جایگاه خود را بازیابند. یخ نوردی به عنوان فعالیتی مستقل در دهه های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ شکل گرفت و در آن دوران تقریبا همه کوهنوردان از کفش های میخ دار(بدون کرامپون) استفاده میکردند.
شاید در کتاب ها و مقاله های تاریخچه کوهنوردی عکسی از این کفش های میخ دار را دیده باشید، اما تعداد اندکی از کوهنوردان امروزی واقعا تجربه صعود با آنها را داشته اند. این کفش ها از «کفش های میخکوب(Hobnailed Boots) » قدیم تر تکامل یافتند؛ کفش هایی که هزاران سال توسط افرادی استفاده می شدند که برای حرکت روی زمین های شیب دار یا نامطمئن به اندکی امنیت بیشتر نیاز داشتند.
در گذر زمان، دو نوع اصلی میخ مخصوص کفش های سنگ نوردی از میخ های ساده قدیمی توسعه یافتند.
میخ کلینکر(Clinker)
«میخ های کلینکر» دارای مقطع مربعی بودند و چسبندگی مناسبی روی سنگ و برف فراهم میکردند. کفاش زبانه تیز میخ را مستقیما از لبه کفی چرمی عبور میداد و سپس آن را به سمت عقب خم میکرد؛ قطعه فلزی دیگری که بخشی از خود میخ بود، انتهای زبانه را محافظت میکرد. این سیستم بسیار بادوام بود، اما پس از فرسوده شدن میخها، تعویض آنها ممکن نبود.

میخ تریکونی (Tricouni)
«میخ های تریکونی» که نوآوری سده بیستم به شمار می رفت، برای حل این مشکل طراحی شد. این میخ ها با لبه ای سخت کاری شده و دندانه دار و دو بست مجزا برای ثابت کردن هر میخ، دوام بیشتری نسبت به کلینکرها داشتند و امنیت روی گیره های کوچک یا یخ زده را به شکل چشمگیری افزایش میدادند.

در مورد الگوی چیدمان میخ ها، کتاب «Badminton Library: Mountaineering» نوشته سی. تی. دنت و همکاران در ۱۸۹۲ این توصیه را ارائه می کرد:
«…..با یک ردیف میخ در اطراف لبه کفش، یک کوهنورد می تواند با امنیت کامل تقریبا به هر جایی برود؛ اما بهتر است میخ های دیگری نیز مطابق شکل اضافه شوند. پاشنه کفش نیز باید به همین ترتیب مجهز شود و یک ردیف میخ(که اغلب نادیده گرفته می شود) در بخش جلویی پاشنه قرار گیرد.»
در سال ۱۹۶۳، کتاب روی برف و سنگ(On Snow and Rock) نوشته گاستون ربوفا(Gaston Reboff)، به اصطلاح آخرین میخ را بر تابوت این فناوری کوبید؛ او نوشت:
«استفاده از میخ کوبی کفش ها به درستی کنار گذاشته شده و جای خود را به کفی های ویبرام داده است… روی سنگ، چسبندگی آن ها غیرقابل انکار است؛ روی برف، به همان خوبی تریکونی ها عمل می کنند؛ روی یخ، تریکونی ها برتری دارند، اما اگر یخ واقعا سخت باشد، در هر صورت باید کرامپون بست.»
هر دو نوع میخ به سنگ آسیب می رساندند؛ تقریبا به همان شکلی که کرامپون ها هنگام صعود در شرایطی که پوشش برف و یخ نازک است می توانند موجب فرسایش شوند. تفاوت در این بود که میخ های کفش هم در تابستان و هم در زمستان استفاده می شدند و با افزایش محبوبیت سنگ نوردی، میزان فرسایش نیز بیشتر شد.
در نهایت، کفش های میخ دار جای خود را به فناوری های بهتر دادند. این کفش ها در زمان خود بسیار کارآمد و چند منظوره بودند، اما ترکیب کفی های ویبرام و کرامپون ها به دوران کفش های میخ دار پایان داد.
تبریخ بلند
هنگام مواجهه با برف سخت یا یخ، کفش های میخ دار به تنهایی-تقریبا-بی فایده بودند. کوهنورد به روشی برای تراشیدن و ایجاد پله در یخ نیاز داشت.
تبر یخ در اوایل قرن نوزدهم از «آلپناشتوک(Alpenstock)» (مترجم: چوبدستی بلند مسافران کوهستان در آلپ) تکامل یافت. نمونه های اولیه تا حدود یک و نیم متر طول داشتند و در یک سر خود ترکیبی از نوک تیز و تیغه ای شبیه تبر داشتند و در سر دیگر به یک سنبه یا نوک فلزی مجهز بودند. گاهی نیز برای صعود شیب های بسیار تند از یک تبرچه کوتاه جداگانه استفاده میشد.
در دهه ۱۸۶۰، ادوارد وایمپر(Edward Whymper) تیغه تبر را ۹۰ درجه چرخاند تا به شکل «ادزه(Adze)» (تیغه تخت مخصوص تراشیدن) درآید و بدین ترتیب تبریخ مدرن متولد شد. این طراحی جدید تراشیدن پله هنگام فرود را بسیار عملی تر کرد و حاشیه ایمنی کوهنوردان اولیه آلپ را افزایش داد؛ پیش از این نوآوری، اغلب لازم بود کوهنوردان از همان مسیری که صعود کرده بودند بازگردند.

تبرها نیز به تدریج کوتاه تر شدند؛ روندی که برای چندین دهه ادامه یافت.
من از جان برنز(John Burns)، کوهنورد و مورخ کوهستان که سال ها در این حوزه فعال بوده است، درباره دیدگاهش نسبت به تبریخ های بلند پرسیدم؛ او گفت:
«یکی از دوستانم یک تبر یخ ۸۵ سانتی متری حمل می کند. یک بار با گروهی رو به رو شدیم که در طوفان برفی روی یکی از قله های اسکاتلند گرفتار شده بودند. آن ها کرامپون نداشتند و از یک شیب یخی بالا رفته بودند، اما هنگام تلاش برای فرود سقوط کرده بودند. تنها راه حل این بود که در طول چند ده متر یخ، پله هایی تراشیده شود؛ کاری که با تبر بزرگ دوست من بسیار آسان تر انجام شد.»
با این حال، او اضافه میکند:
«کوهنوردی امروز به دلیل پیشرفت تجهیزات به مراتب ایمن تر شده است. همه چیز بسیار سبک تر است و همین به کوهنوردان اجازه می دهد سریع تر حرکت کنند و خطرات را کاهش دهند.»
پله تراشی در یخ و برف هنری دقیق و تخصصی است. کتاب های آموزشی کوهنوردی در گذشته فصل های کاملی را به این فن اختصاص می دادند و روش های ایجاد پله بسیار بیشتر از آن چیزی است که ممکن است تصور کنید؛ پله تراشی هنگام صعود، هنگام فرود، بهصورت عرضی روی شیب، با نوک تبر (پیک) یا با تیغه تخت آن (ادزه) ــ که هر یک مهارت های متفاوتی می طلبید و نیازمند تمرین فراوان بود.

این روش ها برای کوهنوردی عمومی بهاندازه کافی کارآمد بودند، اما تبریخ سنتی بهترین ابزار برای دشوارترین و پرشیب ترین صعودها به شمار نمی رفت. در سال ۱۹۰۴، هارولد رائبورن(Harold Raeburn) نخستین صعود مسیر Green Gully با درجه (IV,3) را در Ben Nevis (مترجم: بلندترین کوه بریتانیا) انجام داد. او در آن زمان به محدودیت های تجهیزاتش واقف بود:
«آویزان ماندن با یک دست، در حالی که آن سلاح بلند دودستی، یعنی تبریخ مدرن، با دست دیگر به کار گرفته می شود، پس از مدتی قطعا گرفتگی شدید عضلات را به همراه خواهد داشت… برای صعودهایی از این دست، پیشنهاد می کنم به استفاده از تبرچه های سبک و شبیه تاماهاوک(Tomahawk)(مترجم: تبر کوچک سرخپوستان آمریکا) بازگردیم که هنگام استفاده نکردن در کمربند قرار می گرفتند.»
در اواخر دهه ۱۹۶۰، تبریخ با یک تحول مهم رو به رو شد: نوک خمیده (Curved Pick)به طراحی آن اضافه شد. هنگامی که این نوآوری با کرامپون های دوازده شاخه ترکیب شد، امکان استفاده از تکنیک «فرانت پوینتینگ (Front-Pointing)» را فراهم کرد؛ روشی که به کوهنورد اجازه می داد مستقیما از یخ بالا برود، بدون آن که نیازی به تراشیدن پله داشته باشد.
در نتیجه، روش های قدیمی به تاریخ پیوستند و سطح فنی یخ نوردی و کوهنوردی زمستانی با سرعت چشمگیری پیشرفت کرد.
بهکارگیری نظریه در عمل
از مطالعه نظریه فقط تا حد مشخصی می توان چیز یاد گرفت. من می خواستم خودم آن را تجربه کنم، بنابراین تجهیزات کوهنوردی مخصوص دوره ویکتوریایی خودم را آماده کردم.
تهیه تریکونی ها کار آسانی نبود. پس از پیدا کردن یک دست استفاده نشده، آن ها را با کمک چکش و قالب کفاشی روی یک جفت کفش چرمی سنتی نصب کردم. ساخت تبریخ نیز نیازمند کمی کار و تغییر بود؛ نوک تبر را از یک تبریخ پوسیده و متعلق به دهه ۱۹۳۰ از نوع «آشنبربر(Aschenbrenner Ice Axe)» برداشته و دسته آن را خودم از چوب گردوی آمریکایی خشک و عمل آوری شده ساختم. یک کُت تویید سنتی(Tweed jacket) (مترجم: تویید نوعی پارچه پشمی است)، پوتی(Puttee) (مترجم: نوارهای پارچهای دور ساق پا) و دستکشهای Dachstein نیز ظاهر کار را کامل کردند. حالا برای اجرای یک بازسازی تاریخی در کوهستان های اسکاتلند آماده بودم.

دوستم ایزی اوکلی(Isi Oakley)، که مربی کوهنوردی است، در صعود تابستانی مسیر قله ریج (Pinnacle Ridge) با درجه (Mod)در Garbh Bheinn (مترجم: منطقه کوهستانی در اسکاتلند) مرا همراهی کرد. با وجود این که این مسیر نسبتا آسان محسوب می شود، آن را بسیار دشوارتر از انتظارم یافتم. به گفته ایزی:
«این تجربه بسیار آموزنده بود و باعث شد بفهمم درجه بندی های قدیمی صعود واقعا چه معنایی داشتند؛ وقتی می گفتند «دشوار»، واقعا منظورشان دشوار بود! کفش های میخ دار روی صفحات شیب دار سنگ گنیس(Gneiss)، لحظاتی شبیه راه رفتن بچه آهو روی یخ ایجاد میکرد و الکس اغلب به دنبال «مسیر زمستانی» میگشت؛ یعنی حرکت روی چمن و خاک به جای سنگ.»
این نکته مهمی را روشن می کند: پیشگامان کوهنوردی اغلب مجبور بودند روی سنگ هایی بسیار کثیف تر و پوشیده تر از گیاه نسبت به آنچه امروز می بینیم صعود کنند و کفش های میخ دار در چنین زمینی می توانستند مفید باشند. با این حال، من روی سنگ های صاف و صیقلی به شدت دچار مشکل شدم و به خوبی می توان فهمید چرا بیشتر کوهنوردان پس از ظهور کفی های ویبرام به سرعت به آن ها روی آوردند.
اما یخ نوردی زمستانی داستان کاملا متفاوتی داشت. ترکیب کفش های میخ دار و تبریخ بلند را برای مسیرهایی با درجه سختی 2 و 3 بهطرز شگفت آوری مؤثر یافتم.
این صعودها با معیارهای امروزی بسیار ساده محسوب می شوند، اما برای تمرین روش های قدیمی پله تراشی در یخ ایده آل بودند. حتی متوجه شدم که شکافتن و عبور از یک «قرنیز برفی(Cornice)» با تبر بلند بسیار آسان تر است.

در ضمن، «کُت تویید» هم چندان بد نبود؛ در دمای زیر صفر تقریبا به خوبی لباس های مدرن سافت شل (Softshell) عمل می کرد، هرچند در باران خیس، سنگین و ناراحت کننده می شد.
با جان پورتر (John Porter)، نویسنده کتاب «روزی به عنوان یک ببر (One Day as a Tiger)» و یکی از متخصصان تاریخ کوهنوردی، گفت و گو کردم. او دیدگاه های جالبی درباره تغییرات این ورزش داشت و به من کمک کرد تصویر بزرگ تری از موضوع ببینم. مسئله بسیار فراتر از کفش های میخ دار یا کرامپون ها، و تبرهای بلند یا کوتاه است.
او میگوید:
«تبرهای بلند هنوز هم در مسیرهای غیر فنی و صعودهای زمستانی درجه I و II مزیت دارند، اما هنر تحمل رنج طولانی مدت در شرایط بسیار سخت امروزه تقریبا به کوهنوردی زمستانی هیمالیا محدود شده است. زمانی یخ نوردی فعالیتی هراس انگیز بود، اما اکنون همان مسیرهای ترسناک را می توان به لطف پیشرفت تجهیزات با راحتی نسبی صعود کرد. پله تراشی در یخ، یخ زدگی پاها، و کار گذاشتن پیچ های یخی مارپیچی در حالی که روی کرامپون های ده شاخه ناپایدار تعادل خود را حفظ می کردی، امروز کاری احمقانه به نظر می رسد؛ اما دقیقا به همین شیوه بود که مسیرهایی مانند «Point Five Gully (V,5) و Zero Gully (V,4) (مترجم: هر دو مسیر در کوه Ben Nevis بلندترین قله بریتانیا هستند)» برای نخستین بار صعود شدند.»
ایمنی، راحتی و سطح فنی صعودها همگی پیشرفت کرده اند. اما آیا در این میان چیزی را از دست داده ایم؟
جان پورتر معتقد است:
«امروزه کوهنوردی بیش از آن که یک شیوه زندگی باشد، به یک ورزش تبدیل شده است؛ این انتقاد نیست، بلکه نتیجه طبیعی تکامل ناشی از پیشرفت فنی است.»
و ایزی اوکلی، با وجود تردیدش نسبت به کفش های میخ دار من، میگوید:
«پله تراشی در یخ نوعی هنر است. همچنین گاهی فکر می کنم بسیاری از ما که امروز صعود می کنیم، به سخت جانی کوهنوردان سده پیش نیستیم. ما به آسایش های مدرن عادت کرده ایم و از آن ها استفاده می کنیم؛ نمی دانم بدون این امکانات از پس کار برمی آمدیم یا نه!»
من تنها کسی نیستم که تلاش کرده تجربه صعود با تجهیزات اواخر قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم را بازسازی کند. در ژوئیه ۲۰۱۵، برادران دوقلو «هیوگو و راس ترنر(Hugo & Ross Turner)»راهی صعود قله 5642 متری البروس(Mt. Elbrus) شدند. یکی از آن ها از تجهیزات مدرن استفاده می کرد، در حالی که دیگری نسخه ای بازسازی شده از لباس جورج مالوری (George Mallory) در صعود 1924 به اورست را بر تن داشت: کفش های چرمی، لباس تویید(پشمی) و پارچه گاباردین.

پیش از آن نیز، در سال ۲۰۰۶، گراهام هویلند(Graham Hoyland) با مجموعه ای مشابه از تجهیزات بازسازی شده به قله اورست صعود کرد و به این نتیجه رسید که این تجهیزات حتی در ارتفاعات بالاتر از ۸۰۰۰ متر نیز کارایی دارند؛ البته تنها تا زمانی که کوهنورد به حرکت ادامه دهد.
آزمایش شخصی من باعث شد به این نتیجه برسم که توانایی صعود فقط به تجهیزات وابسته نیست. امروزه بیشتر ما از ابزارهایی استفاده می کنیم که برای مسیرهایی بسیار دشوارتر از توانایی واقعی مان طراحی شده اند. اگر مهارت کافی وجود داشته باشد، می توان مسیرهای آسان تر را با تجهیزات بسیار ابتدایی نیز صعود کرد.
حتی فکر نمی کنم اغراق باشد اگر بگوییم تولیدکنندگان تجهیزات کوهنوردی هنوز هم می توانند از ابزارهای گذشته چیزهایی بیاموزند. آیا هنوز بازاری برای یک تبریخ بلند مخصوص شکافتن قرنیزهای برفی وجود دارد؟ یا کفش هایی الهام گرفته از کفش های میخ دار برای صعودهای ترکیبی روی سنگ های خزه دار یا پوشیده از لایه نازک یخ؟
نوآوری های تازه پیوسته از راه می رسند، اما ماهیت کوهنوردی همان است که همیشه بوده:
«به قله برس، سالم پایین بیا، و در طول مسیر از ماجراجویی لذت ببر.»
منبع: مقاله «پیشرفت زائر: یک قرن توسعه در تجهیزات و تکنیکهای سنگنوردی»