چرا به کوهستان می رویم؟ چه چیزی ما را به ترک آسایش زندگی روزمره وادار می کند تا راهی مسیرهای دشوار شویم، از شیب ها بالا برویم و گاه خطرهایی را به جان بخریم که در نگاه نخست ضرورتی برای پذیرفتن آن ها وجود ندارد؟ آیا تنها به دنبال رسیدن به قله ایم یا کوهستان چیزی فراتر از یک مقصد برای ما خواهد داشت؟ شاید کوهستان می تواند به نیرویی الهام بخش تبدیل شود و ما را به تجربه ای فراتر از دستاوردهای ملموس و ایستادن بر روی قله ها دعوت کند.
اما اگر کوهستان ما را به تجربه ای عمیق تر فرامی خواند، چرا گاهی تمام توجه مان به رسیدن به قله، ثبت یک صعود موفق یا افزودن نامی دیگر به فهرست قله های صعودشده معطوف می شود؟ آیا در هیاهوی برنامه های صعود، رقابت ها و دستاوردها، آنچه ما را در آغاز به سوی کوهستان کشانده بود، به حاشیه رانده نمی شود؟ بازاندیشی در انگیزه های کوهنوردی، فرصتی است برای نگاهی انتقادی به شیوه برنامه ریزی، تصمیم گیری و رفتار ما در کوهستان؛ نگاهی که نه در پی نفی صعود و دستیابی به قله، بلکه در جست و جوی معنایی گسترده تر از آن است. شاید پرسش اصلی این باشد: آیا ما به فراخوان کوهستان پاسخ میدهیم یا کوهستان را به ابزاری برای تحقق خواسته های خود تبدیل کرده ایم؟

انگیزههای کوهنوردی
پژوهش ها از مدت ها پیش نشان داده اند که انگیزه های کوهنوردان، به ویژه افرادی که به طور منظم صعود می کنند، پیچیده و چندلایه است. همچنین مشخص شده است که این انگیزه ها با گذشت زمان تغییر می کنند و به ویژگی های جمعیت شناختی کوهنوردان و توانایی های بدنی و ذهنی آنان وابسته اند. برای مثال، در سنین بالاتر، حفظ آمادگی بدنی و برقراری ارتباط اجتماعی اهمیت بیشتری دارد؛ در حالی که کوهنوردان جوان تر ممکن است بیشتر جذب هیجان و احساس برانگیختگی شوند.
انگیزه های کوهنوردی را می توان از جنبه های مختلفی بررسی کرد. برخی از این انگیزه ها بیشتر به عوامل و تجربه های بیرونی مربوط می شوند و برخی دیگر از نیازها و احساسات درونی فرد سرچشمه می گیرند.
انگیزههای بیرونی
از جمله عواملی که می توانند افراد را به سوی کوهنوردی جذب کنند، میل به تجربه های نو است؛ یعنی «آزمودن مسیرها، رشتهکوه ها و قله های جدید». غرق شدن در طبیعت نیز برای بسیاری از کوهنوردان جذاب است؛ زیبایی رودخانه ها، کوه ها، قله ها و یخچال ها می تواند آن ها را به بازگشت دوباره به کوهستان ترغیب کند. نیاز به معاشرت و برقراری ارتباط اجتماعی نیز در این میان نقش دارد؛ چنان که کوهنوردی گفته است: «هر صعود جدید، فرصتی فوقالعاده است برای دیدن و صحبت کردن با آدم های دیوانه ای مثل خودتان.»
در میان کوهنوردان باتجربه، نیاز به رقابت و دستیابی به احترام نیز انگیزه ای قوی است. یکی از آن ها گفته است: «در مقطعی، صرفا میل به دستیابی به ارتفاعات جدید شما را به سوی خود می کشد، اما در عین حال می خواهید به دیگران نشان دهید که هنوز شایستگی دارید و می توانید مانند آن ها صعود کنید.»
انگیزه های درونی
در مقابل، انگیزههای درونی پیچیده ترند و عواملی مانند نیاز به موفقیت، پالایش روانی و رهایی از زندگی روزمره را دربرمی گیرند. احساس نیاز به پیشرفت و بهترشدن و خودشکوفایی نیز از دیگر انگیزه های درونی هستند. ذهن آگاهی نیز در توصیف تجربه برخی کوهنوردان بیان شده است.
همچنین کوهنوردی فعالیتی مبتنی بر مهارت است و صعودهای منظم می توانند به کوهنوردان کمک کنند آمادگی بدنی خود را حفظ و تقویت کنند، فنون صعود را بهبود بخشند و استقامت بیشتری به دست آورند.

نگاهی به انگیزه های دیگر
به چالش کشیدن خود، چه از نظر بدنی و چه از نظر ذهنی نیز می تواند یکی از انگیزه های صعود باشد. افزون بر این، کوهنوردان باتجربه ممکن است کوهنوردی را تلاشی مداوم برای رسیدن به مهارت و تسلط بیشتر بدانند؛ بنابراین، با صعودهای منظم به دنبال چالش های تازه ای هستند تا توانایی های جسمانی و مهارت های خود را بهبود بخشند و در مسیر رشد فردی پیش بروند.
صعود می تواند لذت بخش باشد و از این رو، کوهنوردی منظم به افراد فرصت می دهد تجربه های خوشایند گذشته را دوباره زندگی کنند و بار دیگر احساساتی را که در آن تجربه ها داشتهاند، برای خود یادآوری کنند. ارتباط دوباره با طبیعت می تواند بخشی از این تجربه باشد. صعود ممکن است در مکان هایی زیبا و دورافتاده انجام شود و به کوهنورد امکان دهد زیبایی طبیعی محیط را درک کند، ارتباط خود با طبیعت را دوباره برقرار سازد و احساس شگفتی و حیرت را تجربه کند:
«وقتی صعود می کنید، انگار جرعه ای از شادی و سرزندگی دریافت می کنید. این انرژی توضیح ناپذیر کوه و طبیعت را در خود می کشید؛ رایحه های هوای کوهستان را که آکنده از بوی علف، یخچال ها و سنگ هاست، نفس می کشید. اگر هیچ وقت کوهنوردی نکرده باشید، توضیح دادن این احساسات دشوار است؛ باید یک بار آن ها را تجربه کنید تا بفهمید وقتی می گویم می خواهم دوباره تجربه شان کنم، منظورم چیست. این احساسات باعث می شوند حس کنید زندگی میکنید یا هنوز زنده هستید…»
نیاز به کاوش و کشف نیز ممکن است کوهنوردان باتجربه را به صعود ترغیب کند؛ به ویژه زمانی که به کوه های مختلف می روند و مسیرهای تازه ای برای صعود پیدا می کنند. کوهنوردی منظم این فرصت را فراهم می کند که فرد یک منطقه کوهستانی خاص را با جزئیات بیشتری بشناسد یا در جست و جوی تسلط بیشتر بر توانایی های بدنی و ذهنی، مسیرهای جایگزین را کشف کند.
صعود می تواند فعالیتی اجتماعی باشد و کوهنوردان ممکن است از احساس رفاقت و همدلی که هنگام صعود در کنار افراد هم فکر شکل می گیرد، لذت ببرند. کوهنوردی همچنین فرصت آشنایی با افراد جدید و شکل دادن به دوستی های تازه را فراهم می کند. افزون بر این، صعودهای گروهی می توانند کوهنوردان را به مقایسه عملکرد خود با دیگر اعضای گروه ترغیب کنند. بنابراین، کوهنوردی منظم می تواند به فرد کمک کند پیشرفت جسمانی خود را در طول زمان دنبال کند و توانایی هایش را با دیگران مقایسه کند.

با این حال، برخی از کوهنوردان باتجربه بیشتر جذب چالش مدیریت خطر و کاهش احتمال وقوع پیامدهای ناخواسته می شوند. مدیریت خطر در کوهنوردی، به ویژه در محیط های دشوار و متغیر کوهستانی، بخش مهمی از تجربه صعود است. بنابراین، ممکن است کوهنوردان با افزایش تجربه و مهارت، به جای جست و جوی خطر، از توانایی خود برای ارزیابی و مدیریت آن احساس رضایت کنند و به این ترتیب، در برابر چالش های صعودهای منظم، تاب آوری بیشتری پیدا کنند. این افزایش تابآوری می تواند با احساس بهزیستی بیشتر همراه باشد و تجربه های حاصل از کوهنوردی را به زندگی روزمره فرد نیز منتقل کند.
با کوهپیما همراه باشید : فلسفه کوهنوردی
نظریه فراخوان
نظریه فراخوان ریشه در روانشناسی شغلی دارد و در اصل برای توضیح هدف و معنای کار و نقشی که افراد برای خود در زندگی قائل اند، شکل گرفته است. «فراخوان» به نوعی احساس درونی و عمیق اشاره دارد که فرد را به انجام کاری سوق می دهد و به آن کار معنا و هدف شخصی می بخشد. شاید بتوان آن را نوعی «ندای درونی» دانست.
همچنین «فراخوان» را می توان کششی درونی و عمیق دانست که فرد را به سوی ایفای نقشی خاص در زندگی یا کار سوق می دهد؛ به گونه ای که آن نقش برای او معنادار می شود و احساس می کند هدف مهمی را دنبال می کند. در چنین شرایطی، فعالیت مورد نظر دیگر صرفا کاری برای رسیدن به یک نتیجه مشخص نیست؛ بلکه انجام آن به بخشی ارزشمند از زندگی فرد تبدیل می شود و می تواند انگیزه او برای ادامه و تکرار آن باشد.
کوهنوردی به مثابه یک فراخوان
برخی از کوهنوردان میان انگیزه های صعود منظم و کوهنوردی به عنوان یک احساس کلی فراخوان، تفاوت قائل می شوند. آن ها فراخوان را چیزی درونی و عمیق می دانند؛ نوعی کشش شدید که فراتر از انگیزه های معمول برای صعود است. در مقابل، انگیزه های صعود بیشتر به دلایل مشخص و ملموسی مربوط می شوند که فرد را برای رفتن به یک برنامه خاص ترغیب می کنند.
برخی از کوهنوردان، کوهنوردی را بخش مهمی از زندگی یا حتی هدف اصلی زندگی خود می دانند و می گویند زندگی شان را با انتظار برای برنامه و صعود بعدی سپری می کنند. با وجود آگاهی از هزینه های مالی، بدنی و گاه خانوادگی کوهنوردی منظم، همچنان چشمانتظار صعودهای آینده اند و هر زمان که از نظر آمادگی بدنی و منابع لازم شرایط مناسبی داشتند، به کوهستان بازمی گردند.

در یک پژوهش، کوهنوردان برای توصیف کوهنوردی به عنوان یک فراخوان، از تعبیرهای مختلفی استفاده کردند. برخی آن را راهی برای داشتن زندگی ای معنادار می دانستند؛ برخی دیگر آن را به عادتی تشبیه می کردند که مانند سیگار کشیدن یا نوشیدن، فرد را وادار می کند دوباره و دوباره به سراغش برود. برای بعضی، کوهنوردی شبیه بیماری ای بدون درمان یا مغناطیسی بود که هر بار فکر کردن به آن، آن ها را به سوی خود می کشید. برخی نیز این احساس را کششی به سوی چیزی ناشناخته و فراتر از زندگی روزمره توصیف می کردند.
بعضی از کوهنوردان به تأثیر منفی صعودهای منظم بر زندگی خانوادگی و وضعیت مالی خود آگاه بودند؛ زیرا آماده سازی برای برنامه ها و خود برنامه های کوهنوردی هزینه بر بود و گاه مستلزم دور ماندن طولانی مدت از عزیزان می شد. با وجود این، نمی توانستند این «عادت بد» را کنار بگذارند و قدرت فراخوان را آن قدر نیرومند می دانستند که مقاومت در برابر آن برایشان بسیار دشوار بود.
برای بعضی افراد، صعود چنان به محرکی درونی و نیرومند تبدیل شده بود که به یکی از نیروهای اصلی زندگی آن ها بدل شد. چنین افرادی کوهنوردی را هدف زندگی خود یا دستکم «نفسی تازه در زندگی روزمره ای که در غیر این صورت کسلکننده و یکنواخت است» می دانستند.
یکی از کوهنوردان باتجربه، با تعبیری که خودش به کار برده بود، احساس خود را نوعی «وابستگی به کوهستان» توصیف کرده است: «آن قدر در کوهستان وقت گذرانده ام که کوه ها را خانه خود می دانم… با این که خانه واقعی و خانواده دارم، اما اگر صعود نکنم احساس می کنم جایم آنجا نیست.»
در نهایت، برخی دیگر، به ویژه در میان افراد مسن تر، تلاش های خود برای دست کشیدن از کوهنوردی را ناموفق توصیف کردند. آن ها می گفتند تا زمانی که از نظر بدنی آمادگی داشته باشند، به صعودهای منظم ادامه خواهند داد. برخی نیز چنان نقش کوهنوردی را در زندگی خود پررنگ می دانستند که از ناتوانی در ادامه صعودها بیم داشتند و حتی تصور می کردند زندگی بدون پاسخ دادن به این «فراخوان» برایشان بسیار دشوار خواهد بود.

آیا همان انگیزه ای که انسان را به کوه می کشاند، همیشه او را به انسانی بهتر در کوه تبدیل می کند؟
پژوهش «وقتی کوه ها فرا می خوانند» تلاش می کند توضیح دهد چرا برخی کوهنوردان باتجربه، با وجود خطرها و دشواری های این فعالیت، بارها و بارها به کوهستان بازمی گردند. پژوهشگران با استفاده از مفهوم «فراخوان»، تجربه کوهنوردی را برای برخی از این افراد نه فقط یک سرگرمی یا فعالیت ورزشی، بلکه بخشی معنادار از زندگی می دانند؛ تجربه ای که می تواند با جست و جوی تازگی، بازتجربه لحظات کوهنوردی، خودشکوفایی و ذهنآگاهی همراه باشد.
اما یک نکته مهم را نباید از نظر دور داشت: این پژوهش درباره «خوب بودن» یا «اخلاق مدار بودن» کوهنوردان نیست. موضوع اصلی آن، فهم انگیزه بازگشت مکرر کوهنوردان باتجربه به کوهستان است. بنابراین، حتی اگر کوهنوردی برای فرد تجربه ای عمیق، معنادار یا معنوی باشد، هنوز نمی توان از این موضوع نتیجه گرفت که چنین تجربهای الزاما به رفتار اخلاقی تر او در کوهستان منجر می شود. در این جاست که پرسش دیگری مطرح می شود:
آیا انگیزه ای که انسان را به کوه می کشاند، باعث می شود در کوهستان انسان مسئول تری باشد؟
وقتی انگیزه به رفتار تبدیل نمی شود
کوهنوردی می تواند راهی برای خودشکوفایی، آرامش و معنا یافتن باشد و یا عرصه ای برای آزمودن توانایی ها، رقابت، رسیدن به هدف یا اثبات خود. این انگیزه ها لزوما یکدیگر را نفی نمی کنند و ممکن است در یک فرد، همزمان حضور داشته باشند.
اما انگیزه ای که در ابتدا سازنده به نظر می رسد، اگر به شکلی افراطی دنبال شود، می تواند پیامدهای متفاوتی داشته باشد. برای مثال، «سرسختی ذهنی» در محیط های دشوار کوهستانی می تواند به پایداری، خودکنترلی و تصمیم گیری سنجیده کمک کند؛ اما همین ویژگی، در برخی افراد، می تواند با بیش رقابتی بودن، وسواس نسبت به هدف و تصمیم گیری سوگیرانه همراه شود.
بنابراین، مسئله فقط این نیست که چرا به کوه میرویم؛ بلکه این نیز اهمیت دارد که در رو به رو شدن با کوهستان چگونه رفتار می کنیم.
گاهی هدفی که قرار بود انگیزه ای برای حرکت باشد، چنان غالب می شود که خود هدف بر ارزیابی واقع بینانه شرایط غلبه می کند. در چنین وضعیتی، «رسیدن» از «درست عمل کردن» برای شخص مهمتر می شود.

وقتی کوه فقط یک تجربه شخصی نیست
کوهنوردی در دنیای امروز صرفا رابطه ای میان یک فرد و یک کوه نیست. باشگاه ها، راهنماها، شرکت های گردشگری، صنعت تجهیزات، رسانه ها، شبکه های اجتماعی، اقتصاد گردشگری و حتی شهرت برخی قله ها، همگی در شکل دادن به تجربه کوهنوردی نقش دارند. هنگامی که صعود به یک قله، به یک «محصول» گردشگری تبدیل می شود، قله دیگر فقط یک مکان طبیعی یا هدف ورزشی نیست؛ می تواند بخشی از یک بازار باشد که در آن خدمات، تجهیزات، مجوزها، راهنمایی، حمل و نقل و تجربه ای که به مشتری وعده داده می شود، همگی ارزش اقتصادی پیدا می کنند.
در چنین شرایطی، «فراخوان شخصی» و «صنعت کوهنوردی» لزوما در کنار یکدیگر قرار ندارند. ممکن است یک فرد واقعا احساس کند کوه او را فرا میخواند و در همان حال، تجربه کوهنوردی او در چارچوبی تجاری شکل بگیرد. برآیند این دو می تواند مسیر صعود و کوهنوردی را تغییر دهد و ممکن است شخص، دیگر حتی «فراخوانش» را هم نشنود چه رسد به آن که بخواهد مسئولانه رفتار کند.
از همین رو، اگر بخواهیم رابطه انسان و کوه را بفهمیم، تنها بررسی انگیزه درونی فرد کافی نیست؛ باید به محیط اجتماعی و اقتصادی ای نیز توجه کنیم که در آن انگیزه ها به عمل تبدیل می شوند.
دوست داشتن کوه با مراقبت از کوه یکی نیست
این مسئله در رابطه کوهنوردان با محیط زیست اهمیت بیشتری پیدا می کند. ممکن است فردی از طبیعت لذت ببرد، خود را عاشق کوه بداند و حتی تجربه ای عمیق و معنوی در طبیعت داشته باشد؛ اما هیچ کدام از این موارد به تنهایی ثابت نمی کند که او در عمل، رفتار مسئولانه ای با محیط زیست خواهد داشت.
دوست داشتن کوه، داشتن نگرش مثبت نسبت به طبیعت و رفتار مسئولانه در طبیعت، سه مفهوم یکسان نیستند.

ممکن است کسی از دیدن یک منظره کوهستانی بسیار لذت ببرد، از سکوت کوه سخن بگوید و طبیعت را بخشی از هویت خود بداند، اما هنگام بازگشت، زباله اش را به جا بگذارد. ممکن است کسی از حیات وحش کوهستان لذت ببرد، اما برای گرفتن یک عکس به زیستگاه جانوران نزدیک شود و آن ها را بیازارد. ممکن است فردی از احترام به طبیعت سخن بگوید، اما برای رسیدن به یک هدف شخصی، محدودیت های محیطی یا حریم دیگران را نادیده بگیرد.
پس میان تجربه طبیعت و مسئولیت در برابر طبیعت فاصله هست ؛ فاصله ای که نمی توان فقط با احساس خوب یا تجربه معنوی آن را پر کرد.
بنابراین، شاید بهتر باشد به جای پرسیدن اینکه «کوهنوردان چرا به کوه میروند؟»، بپرسیم:
چه مجموعه ای از انگیزه ها، تجربه ها، ارزش ها و شرایط، رفتار یک کوهنورد را در کوهستان شکل می دهد؟
تجربه معنوی، الزاما رفتار اخلاقی نیست
در این جا به یکی از مهم ترین نقاط پیوند این بحث با نظریه «فراخوان» می رسیم. وقتی کوهنورد از کوه به عنوان چیزی فراتر از یک عارضه جغرافیایی سخن می گوید، از یافتن معنا، آرامش، خودشکوفایی، حضور در لحظه یا تجربه ای عمیق در طبیعت صحبت می کند، ما با تجربه ای انسانی و قابل تأمل رو به رو هستیم.
اما باید میان دو گزاره زیر تفاوت گذاشت:
«من در کوه تجربه ای عمیق و معنوی دارم»
با
« تجربه کوهنوردی من باعث می شود در برابر کوه مسئولانه تر رفتار کنم.»
گزاره نخست درباره تجربه فرد است؛ گزاره دوم درباره رفتار او. ممکن است این دو در کنار هم اتفاق بیافتند، اما به طور خودکار یکی از دیگری منتج نمی شود.
انسان می تواند طبیعت را دوست داشته باشد و در عین حال، ناخواسته یا آگاهانه به آن آسیب بزند. حتی ممکن است طبیعت را چنان در تجربه شخصی خود ادغام کند که کوه بیشتر به صحنه ای برای معنا یافتن، آرامش گرفتن یا اثبات خویشتن برای او تبدیل شود تا موجودیتی مستقل که ارزش و حق زیستن خود را دارد.
اینجاست که یک پرسش فلسفی مهم شکل میگیرد:
آیا تجربه یکی شدن با طبیعت، به اخلاق زیست محیطی منجر می شود؟
پاسخ را نمی توان صرفا از خود تجربه معنوی استخراج کرد.

کوه بهمثابه «فراخوان» یا کوه به مثابه «دیگری»؟
شاید بتوان این مسئله را با دو شیوه متفاوت نگاه کردن به کوه توضیح داد.
در یک نگاه؛ کوه چیزی است که مرا فرامی خواند. من به سوی آن می روم، در آن معنا پیدا می کنم، خودم را می آزمایم، با ترس هایم رو به رو می شوم و شاید در مواجهه با آن، خودم را بهتر می شناسم.
در نگاه دوم؛ کوه چیزی است که پیش از من وجود داشته و مستقل از تجربه من ادامه دارد. در آن جا فقط من حضور ندارم. جانوران، گیاهان، رودها، خاک، سنگ ها و انسان های دیگری نیز در این جهان کوهستانی حضور دارند. کوه فقط بخشی از داستان من نیست؛ من نیز وارد داستانی می شوم که پیش از آمدنم آغاز شده است.
این تفاوت، ظریف اما مهم است.
اگر فقط از خود بپرسیم:
«کوه برای من چه معنایی دارد؟»
ممکن است تمام رابطه را حول تجربه شخصی خودمان تعریف کنیم.
اما اگر بپرسیم:
«من در کوهستان با چه چیزی مواجه می شوم و در برابر آن چه مسئولیتی دارم؟»
نگاه ما از تجربه شخصی به رابطه و مسئولیت تغییر می کند.
این باعث می شود پرسش از «چگونگی تجربه کوه» به پرسش عمیق تری درباره «چگونگی فهم کوه» تبدیل می شود.

از «کوه مرا فرامیخواند» تا «من در برابر کوه چه مسئولیتی دارم؟»
شاید ارزش نظریه «فراخوان» دقیقا در این نباشد که بخواهد برای همه کوهنوردان یک انگیزه مشترک پیدا کند. این نظریه می تواند پنجره ای باشد برای فهم بخشی از تجربه کوهنوردانی که بازگشت مکرر به کوهستان را چیزی فراتر از یک سرگرمی یا فعالیت ورزشی می دانند. اما اگر این پنجره را بیش از اندازه بزرگ کنیم، ممکن است بخشی دیگر از واقعیت را نبینیم.
کوه می تواند برای انسان سرچشمه معنا، آرامش، خودشکوفایی و تجربه ای عمیق باشد؛ اما همین انسان می تواند در همان کوهستان، رفتارهایی رقابتی، هدف زده یا آسیب رسان داشته باشد. تجربه عمیق طبیعت می تواند به مسئولیت پذیری منجر شود، اما تضمینی برای آن نیست. علاقه به کوه می تواند زمینه ساز حفاظت از آن باشد، اما الزاما چنین نتیجه ای ندارد.
شاید به همین دلیل، پرسش مهم تر از این که «چرا کوه مرا فرامی خواند؟» این باشد که:
«وقتی این فراخوان را می شنوم، در برابر چیزی که مرا فراخوانده است چه مسئولیتی دارم؟»
در این نگاه، کوهنوردی فقط حرکت انسان به سوی قله نیست؛ رابطه ای است میان انسان و جهانی که برای رسیدن به قله، وارد آن می شود.
و شاید «فراخوان» واقعی فقط صدای کوه یا ندایی درونی برای رفتن به سوی قله نباشد. شاید بخشی از این فراخوان، صدایی باشد که از ما می پرسد:
«وقتی از کوه برمی گردیم، چه چیزی از خودمان در آنجا باقی گذاشته ایم؟»
اگر پاسخ، زباله، آسیب، ردپای بیاحترامی به طبیعت یا خاطرهای بد برای دیگران باشد، شاید هنوز میان «تجربه کردن کوه» و «فهمیدن کوه» فاصله داشته باشیم.
اما اگر کوه ما را وادارد که نه فقط خودمان، بلکه موجودات و جهانی را که در آن حضور یافته ایم را نیز ببینیم، آن گاه «فراخوان» می تواند معنایی گسترده تر پیدا کند.